مانگ
به معنی ماه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 52419


نویسندگان
مارال (56)
مانلی (33)

 
یکشنبه 29 آذر‌ماه سال 1388 :: 02:51 ب.ظ :: نویسنده : مانلی

 اوضاع مردم نابسامان

کمی برف از دیشب شروع به باریدن گرفته بود، چند سالی هست که کمتر برف می باره. محسن داخل مغازه کتاب فروشی دنبال جزوه ای می گشت که از اول ترم اصلا" سر کلاسش نرفته بود، باز مثل همیشه چشمش افتاد به کتابی و یادش رفت چرا آمده بود کتاب فروشی،نوروزگان کتابی بود که به جای جزوه دانشگاهی خرید.داخل پیاده رو تنها کسی بود که از صدای برف زیر قدم هاش لذت می برد. مردم کوچه و بازار از آمدن زمستان خوشحال نبودند و سردی هوا را بهانه ای برای حضور نداشتن در محفل های گرمی همچون شب چله کرده بودند.  


۲

محسن نگاهی به نوروزگان انداخت در فهرست کتاب اسامی اعیاد و مراسمی آمده بود که همه امروز رنگ دیگری به خود گرفته بودند.صدای تلفن بلند شد پشت خط دایی محسن بود که از شهرستان زنگ می زد. 

-:چه خبر دایی جان؟درس ها رو می خونی؟ 

ـ:بد نیست ! 

-:دایی جان زنگ زدم برای شب چله فراموش نکنی خانه مادر بزرگت همگی دور هم هستیم 

ـ:چشم حتما مامان بهم گفته بود مرسی که شما هم زنگ زدید. 

یه فرقی بین دایی با بقیه بود از روی اجبار و تعارف زنگ نمی زد پارسال هم که همه دور هم جمع شده بودند خوشحالتر از بقیه بود .محسن یاد خاطرات پارسال افتاد خنده های دایی و شوخیهاش چندتایی عکس با خودش داشت بلند شد رفت عکسها رو نگاه کنه با خودش فکر می کرد شب چله امسال بهتر از هر سالی باشه.  


۳

یاد گذشته همراه با خیال پردازی لحظه های شیرینی برای محسن بود، خانه قدیمی مادر بزرگ در شهرستان با کلی خاطرات کودکی جایی بود که ازش سیر نمی شد ولی چه چیزی باعث سردی روابط شده بود؟ وجود افراد جدید به عنوان عروس و داماد!

به هر حال قرار بود امسال یه فرقی داشته باشه، خیلی وقت بود سارا رو ندیده بود امین و ندا هم همینطور پسر دایی، دختر خاله هایی که هر کدوم یه شهر دیگه دانشجو بودن. محسن تصمیم گرفت هر طور شده بره و این چند شبی که تا شب چله مانده رو به عقب افتادگی درسش برسه . 


۴

خرید مراسم شب چله با محسن و امین بود چند تایی آشنا داشتند تو بازار، تا به هر کدوم سری بزنند و سرش غر بیان و حسابی اذیتش کنند شب شده بود وقتی هم به خونه رسیدن خنده هاشون هنوز ادامه داشت، شب هم خونه مادر بزرگشون خوابیدن البته چه خوابی، بدتر خواب مادر جون هم گرفتن با مرور اتفاقاتی که تو بازار افتاده بود و کجا چی شد و کی چی گفت دوباره صدای خندشون بالا می رفت. تا ظهر هم که خواب بودن تا اینکه بقیه هم اومدن و با سروصدای بچه ها بیدار شدن.  


 ۵

روز با تمام کارهاش تمام شد و هر کی کاری می کرد تا شب را راحت تر بتونن کنار هم بشینن. محسن و سارا یه طرف و امین و ندا هم طرف دیگه، تازه بازی داشت خوب می شد و پسر ها مسخره بازی را کنار گذاشته کمتر به سوتی دخترها می خندیدن، این بار سارا حاکم شده بود از روی ناواردی یا علاقه برگشت گفت هر چی محسن بگه، اون دست تا آخرش بازی نشد چرا که مهمون های دیگه هم اومده بودن و اتاق حسابی شلوغ شده بود. خاله هم سارا را صدا کرد تا تو آشپژخانه کمکش کنه. 


 ۶

بعد شام هم باز تعریف ها شروع شد، دایی باز جوانتر ها رو پیش خودش جمع کرده بود و خاطره تعریف می کرد یا سر و کله بچه ها می زد یا ما را به جان هم می انداخت، هر کاری کردیم برامون از مراسم خواستگاریش تعریف کنه خودشو زد به اون راه. مردها هم یا بحث سیاسی می کردن یا که وسط بازی تخته یاد گذشته ها می افتادن و دوباره خاطره که آخرش به سیاست کشیده می شد،آقا رضا می گفت همه چی از بازار شروع میشه و همه بحثها رو تو کسب و کار میشه نتیجه گیری کرد، این جوجه دانشجوها یه چیزهایی شنیدن که خودشون هم نمی دونن از کجا آب میخوره و...ما که تا اون موقع هنوز پشت کنکوری بودیم نمی فهمیدیم که دانشجو رو با سیاست چه کار؟ دایی هم اینقدر سر ما رو مشغول کردش که بقیه حرف های اقا رضا رو متوجه نشدیم.  


۷ 

این ها خاطراتی بود که این چند وقت ذهن محسن را به خودش مشغول کرده بود اگرچه تو ذهن خیلی ها بزرگ شده بود و نمی بایست غرور جوانی را به خاطر یه سری مسائل کوچک می کرد اما خیلی دلش می خواست مثل قدیم ، امسال هم با بازی های بچه گانه سر بشه. موقع عصر دیگه طاقت نداشت، بلند شد زنگ بزنه به مادرش تا هم ببینه چه خبره وهم بگه که تا یکی دو ساعت دیگه راه می افته.

_:چه خبر مامان ؟

_:هیچی !

_:کی اومده

_:مامان جون هیچ کس، بابات که با دوستاش رفته بیرون ،خاله اینا هم گفتن ما خونه عمو بچه ها هستیم

_:مامان دایی که گفت همه دور هم هستیم!

_:دایی که اصلا خودش هم نیست گفته از همه عذر خواهی کنم و بگم از طرف اداره حتما باید بره ماموریت که اگه نره اضافه حقوق چند ماهش از بین می ره. اقارضا هم گفته وضع بازار حسابی خرابه بلکه این شب چله ای چیزی در بیاره..

محسن که انتظار هیچ کدوم از این خبرها رو نداشت وقتی مادرش پرسید تو چیکار می کنی گفت:حسابی درس عقب افتاده داره که باید بهش برسه بعدش هم تو این شلوغی کی بلیط گیر میاد، بهتر که بعد از امتحان ها بیاد.

ساعت 9:30 بود وقتی داشت ظرف های شام خودش رو می شست، یاد ظرفهای شام شب یلدای پارسال افتاد که کی می خواست اون همه ظرف بشوره.از خونه زد بیرون همینطور تو خیابان داشت قدم می زد که صدای خنده بچه های رو شنید سرش رو بلند کرد دید جلوی مرکز پرورشگاه بهزیستی ایستاده، تصمیم گرفت بره داخل یادش افتاد چیزی نخریده و دست خالی داره می ره. نگهبان جلوی در با صدای بلندی که دارای نشاط و خوشحالی بود گفت خیلی خوش اومدید امسال بچه های دانشگاه سنگ تموم گذاشتن دیگه نمایش شون داره شروع میشه بچه ها خیلی خوشحال میشن، بفرمائید بفرمائید.محسن هم که تا وسط های حیاط رفته بود، رفت که زودتر به جمع بچه ها برسه.مثل اینکه واقعا امسال یه فرقی با سالهای قبل داشت تنها جایی که می شد از ته دل خندید پیش همین بچه های بی سرپرست بود که از هیچ کس انتظار نداشتن.