|
شنبه 28 آبان ماه سال 1390 :: 5:38 PM :: نویسنده : مارال
به چشمانم نگاه کن تصویرش را قاب کن آن را جایی بیاویز که آفتاب و مهتاب به آن نتابد که در امان بماند از باد و بارش مبادا به زلزله ای قابش بشکند مبادا به رعدی رنگش بپرد وسواسم را سرزنش نکن... مگر نمی بینی عکست را در چشمانم...؟
چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1390 :: 09:56 AM :: نویسنده : مارال
دگرگونست هوا اینجا یه گرگی میش میجوید یه خاکی آب میخواهد یه ماه ی دیده میجوید یه خانه سقف میخواهد
دگرگونست هوا اینجا
گهی باران گهی خورشید من اینجا ماه میخواهم من اینجا اشک میریزم
دگرگونست هوا اینجا!
شنبه 14 آبان ماه سال 1390 :: 3:40 PM :: نویسنده : مارال
زیباست در این هنگام ؛غروبش سرد٬امّا گرمِ زندگی؛شاد پر امید و با هدف آید به باران... شب شده آرام هیاهوی صدای باد و بارش؛رنج می آید دوباره ناامید زندگی؛امّا... خانه را آرام گرفته سخت٬سقفِ رنجورش تو آرامی٬بخواب...!
پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1390 :: 5:15 PM :: نویسنده : مارال
چنین غمگین و هایاهای کدامین سوگ میگریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟ اگر دوریم اگر نزدیک بیا باهم بگرییم ای چو من تاریک
اخوان ثالث
چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1390 :: 5:36 PM :: نویسنده : مارال
لبخند٬انتظار شیرینیست لبخند کشیده ام... به آینه بنگر٬ زیبا نیست؟
دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390 :: 5:58 PM :: نویسنده : مارال
با تمام دل تنگی هایی که گاه و بی گاه بر سرش ریختیم ٬ با تمام تصمیم هایی که برایش گرفتیم ٬ گاهی درصدد نابودی این خانه برآمدیم و گاهی درصدد بنای بهتر آن ٬
مثل بزرگانی اعقایدمان را بدون توجه به روال زندگیش به او تحمیل کردیم٬ و حالا مثل کودکی فقط اعقاید و احساسات ما را بازتاب می کند(کودکان دروغ نمی گویند و از غرور پنهانکاری نمی کنند)اعقاید و احساساتی گاه نومیدانه و گاه اوج گیرانه ٬ سیر تکامل را تا انسان شدن ٬ تا به انسان رساندن... در ادامه راه... تولدت مبارک ماه من!
پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390 :: 12:04 PM :: نویسنده : مانلی
سال دوم هر چند کم کارتر اما نذاشتیم رشته های پوسیده شده ارتباطی ما (که به وسیله ی احساسات مغشوش طبیعی روزگار به وجود آمده بود ) از هم بگسلد. و گاهی نخ نماهای پاره شده را بهم گره زدیم تا کمی اطمینان خاطر برای گفتن بعضی درد دلها باقی بماند. سال دوم شاید بیشتر انرژی خود را صرف رسیدگی به همین رشته های ارتباطی پوسیده کردیم ولی نیز بستری را فراهم کردیم تا در آینده،بهتر به اندیشه های خود پر و بال دهیم. و مانگ را آسوده ترین جا تا آرام بگوئیم دلم گرفته...و حال از این همه تنگناها چشم به حبیب خود داریم تا هزاران درد برچینیم.
جمعه 21 مرداد ماه سال 1390 :: 7:05 PM :: نویسنده : مانلی
می خواهم آب شوم
پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 :: 11:01 AM :: نویسنده : مارال
روی صندلی میخ شده ام نگاهم به آجر های سفالی پشت پنجره خشک شده است پاهایم روی میز برای خود نبض میزند قلم خشک از فشار دستانم خم شده ثانیه ها را از دست می دهم دقیقه ها ساعت ها روز ها هفته ها
به ماه نرسیده تکه های تیز قلم شکسته مرا به خود می آورد راه باریکه ی بین پنجره و دیوار ماه را کامل نشان میدهد و همه چیز ارزش پیدا می کند آدم ها آجر های سفالی نبض جسم قلم شکسته زمان زندگی آینده همه چیز ارزش پیدا می کند جز تاسف زمان از دست رفته. |
||||||